تبلیغات |
سلام بچه ها خوبی؟؟امتحانات همه فرت شدن رفتن پای کارشون ..... همه رو درحد تیم برزیل دادم ولی یکی
شونو در حد تیم ملی دادم که خدا بزرگه... از همتون خیلی ممنون که تو این مدت منو تنها نزاشتین... ![]() از که باید گفت و از که بایذ شنید؟؟ دردهـــا و زخــــم هـــای تیــشــه را قصــــــه تـشـــــــنه بــــــــودن را حـــــکایت روح و احســـــــاس را مــن زبان در خـــــــود فــرو کردم که سیـــراب دلان بــاور کرده اند کــه لال و بــــــــــــی زبــــــانـــــم درون این شهــــــر همه خفته اند جز دعـــا گوی همیشــــه بیدارم و مـــــــــن خــــــــارج از شهـــر صـــــدایی را دوســــــــــت دارم که دعا گویــــــم بارها گفته است صـــــدای آهنگ عشـــــــــق است که آرزوی زبــــــــــــــــــــــان دارد
★★ خـــــارج از شهـــــــــر صــــــدایـی را دوســـــــــت دارم ★★
یاد آن روز که شکار آدمیان بودم و یاد امروز که قفس آدمیانم سکوتم خالی از باد است ، بی تمنا دست به آسمان دارم کوله بارت در دست من چه زیبا جا مانده است بی شک مسافرم تا به ابرها برسم که سکوت را بشکنم که بارانی بر مزرعه انسانهای سرد ببارد اینم شعره رو هم از دوستم آقا سجاد بود ![]() شنیده بودم که می گویند عشق را می توان فریاد زد آخه با کدام زبان، آری با زبان سکوت...
همراه با خیال خود بالای قله کوهی رفتم، تا در اوج ، عشق را فریاد بزنم نمی دانستم، نمی دانستم که از بلندی هراس داشتم...
چه طوری فریاد بزنم عشق را ؟؟؟ از این بالا فقط می توان دید ، فقط ... بر بلندی نشستم و گریه کردم تا همه گریه کردنم را ببینند...
از آمدن به اوج پشیمانم نمی دانستم در بلندی و اوج غرور راه پیدا می کند...
ندایی آمد ، آری یک نداست عشق تو مرا دعوت به خود کرد و من را روانه هستی کرد... ![]() این شعره هم از دوستم آقا سجاد بود
گفته بودی شبی بیدار می مانم *** امشب است آن شب گفته بودی شبی ستاره می شمارم *** امشب است آن شب گفته بودی که شبی قصه میخوانم *** امشب است آن شب گفته بودی شبی برایت می نویسم *** امشب است آن شب « پس بیدارم و ستاره می شمارم وقصه می نویسم و می نویسم امشب » امشب چقدر طولانی است چرا از این همه نوشتن دفترم تمام نمیشود؟ با خیال خود به عرش سفر میکنم *** باز به مقصد نوشتن رسیدم اینقدر نوشتم تا دفترم را خط خطی کردم خسته نشدم باز در رویای باتو بودن با خیال گرم خود بر اوج آسمانها نوشتم بودن کاغذ و مرکب کاغذ و مرکب و خیالم را به ابری دادم که بر روی خیمه گاهت ببارد، تا مردم بدانند ابر و آسمان هم برایمان اشک می ریزند « خسته از خاموش شدنم و می خواهم
برایت روشن و روشن باشم »
این شعره هم از دوست عزیزم آقا سجاد بود که خیلی قشنگه شعراش منم گذاشتم تو وبم |
|