تبلیغات
ܓܨミ★ミஜ انتظار ஜミ★ミܓܨ - سراب عشق اینترنتی

ܓܨミ★ミஜ انتظار ஜミ★ミܓܨ
انتظار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاشو مادر، چشم‌هات كور می‌شه؛ همه‌ش كه جلوی این كامپیوتر نشسته‌ای.
سرش را كه برگرداند، مادر پشت سرش ایستاده بود. آن‌قدر سرگرم كارش بود كه حتی متوجه آمدنش نشده بود. مادر استكان چای را گذاشت كنار میز كامپیوترش.

ـ مادرجان، درس هم اندازه داره، یك ذره هم به خودت برس. از صبح تا شب دائم نشسته‌ای جلوی این كامپیوتر كه چی بشه؟ می‌خوای ادیسون بشی؟
خنده‌‌اش گرفته بود.

چون رشته‌اش كامپیوتر بود، هر وقت جلوی مانیتور می‌نشست، مادر فكر می‌كرد بچه‌اش دارد درس می‌خواند اما این بار با همیشه فرق داشت.

او نمی‌دانست كه پسرش بدجوری عاشق شده است؛ یك عشق اینترنتی؛ عشقی كه حالا 12 روزه شده بود.

ماجرا از یك سایت دوست‌یابی اینترنتی شروع شده بود. پیغام گذاشته بود كه اهل كرمان است و دنبال دختری می‌گردد كه همشهری‌اش باشد و روز بعد در ای‌میل‌اش پیغامی‌ از دختری به نام ساناز دریافت كرده بود كه نوشته بود می‌خواهد با او از طریق اینترنت در ارتباط باشد و از آن روزبه‌بعد چت‌های طولانی آغاز شده بود.

دختر جوان یك بار چندین عكس از خودش را برای او فرستاد و او هم تعدادی از عكس‌هایش را برای ساناز ارسال كرد.

با اینكه كمتر از 2 هفته بود كه پسرجوان درگیر این عشق شده بود اما احساس می‌كرد عشقشان 100 ساله شده است. بدجوری مهر این دختر كه او را تنها از طریق عكسش می‌شناخت، به دلش افتاده بود. هر بار كه با هم چت می‌كردند احساس می‌كرد چقدر به هم شبیه هستند.

چند بار موقع چت كردن از دختر جوان خواسته بود حضوری با هم قرار ملاقات بگذارند و با هم حرف بزنند اما ساناز انگار علاقه‌ای به این ملاقات نداشت.

از او خواسته بود تا تلفنی با هم حرف بزنند اما باز هم دختر جوان قبول نكرده بود و تنها به ارتباط از طریق اینترنت رضایت داده بود و همین موضوع او را به شك انداخته بود.

دلیل طفره رفتن‌ها را هنگام چت كردن از ساناز پرسیده بود اما او تنها نوشته بود «اعتماد»؛ بگذار زمان بگذرد.

او هم پذیرفته بود و تازه خیلی هم خوشش آمده بود از اینكه دختر مورد علاقه‌اش از آن دخترهایی نبود كه خیلی زود به همه آدم‌ها اعتماد می‌كنند.

روزها به سرعت می‌گذشتند و او تنها دلش را خوش كرده بود به یك چت اینترنتی و چند تا عكسی كه از ساناز داشت اما كم‌كم داشت حوصله‌اش سر می‌رفت.

دلش می‌خواست لااقل صدای او را بشنود و با او حرف بزند. با اینكه عشقش كامپیوتر بود اما حالا از این تماس‌های اینترنتی حالش به هم می‌خورد.

تصمیم گرفت اگر ساناز حاضر به ملاقات یا حتی تلفن‌زدن نشد، این ارتباط بی‌فایده را قطع كند. این را هنگام چت برای او نوشت..

تهدید كار خودش را كرد؛ ساناز جواب داد كه به او و عشقش اعتماد پیدا كرده است اما اصرار داشت كه هنوز هم برای ملاقات حضوری زود است.

در این تماس دختر جوان درخواست عجیبی را مطرح كرد؛ او عكس‌های خصوصی‌اش را می‌خواست. برای او این مسئله غیرقابل باور بود.

دختری كه حتی حاضر به ملاقات حضوری نمی‌شد، حالا چنین درخواستی را مطرح كرده بود.

اولش قبول نكرد اما وقتی ساناز گفت كه اگر عكس‌ها را برایش از طریق اینترنت نفرستد یعنی اینكه به او اعتماد ندارد و ارتباطش را قطع می‌كند، تسلیم شد و عكس‌های خودش را فرستاد.

ساناز همان شب بعد از دریافت عكس‌های خصوصی، شماره تلفن و آدرس او را هم گرفته بود و به او گفته بود كه از فردا سر ساعت 5 تلفنی با او صحبت می‌كند.

از نیم ساعت قبل از زمان قرار نشسته بود كنار تلفن تا ساناز زنگ بزند. هر بار با شنیدن صدای زنگ تلفن از جا می‌پرید و با سرعت گوشی را برمی‌داشت.

اعصابش به هم ریخته بود. انگار عمه و خاله همه تلفن‌هایشان را گذاشته بودند درست برای همین وقت؛ وقتی كه او منتظر تماس ساناز بود.

بالاخره سر ساعت 5 زنگ تلفن به صدا درآمد. گوشی را برداشت. صدایی دخترانه به گوشش رسید.

- سلام، من ساناز هستم.
نفهمید كه چطوری جواب داد «من هم مجیدم». انگار نفسش بند آمده بود و نمی‌توانست درست حرف بزند.

«شما می‌خواستید با من دوست بشوید؟»؛ این را صدای دخترانه پرسیده بود و او هم پاسخ داده بود «اگر شما مایل باشید».

صدای خنده در گوشی پیچیده بود و یكباره لحن صدا عوض شده بود؛ حالا انگار صدا مردانه شده بود. گیج شده بود...

ـ آق مجید، بدجوری رودست خوردی؛ یعنی اشتباه گرفتی داداش؛ سانازی در كار نبوده و نیست؛ همه‌ش فیلم بود، تئاتر بود، رنگت كرده بودم. حالا هم كه جنابعالی استحضار دارید یه سی‌دی از عكس‌های خصوصی‌تون دست منه.

با شنیدن كلمه عكس‌های خصوصی جا خورد. بیچاره شده بود؛ عكس‌هایش افتاده بود دست این مرد جوان كه خودش را در اینترنت زن جا زده بود.

ـ این سی‌دی 20 میلیون تومان می‌ارزه؛ اگه این پول رو فراهم كردی و دادی كه خب، وگرنه این فیلم را می‌فرستم برای تمام همسایه‌هاتون تا ببینن آقا مجید چه آدمیه. اون‌وقت می‌دونی چه می‌شه؟
یخ زده بود. باورش نمی‌شد.

یعنی به همین راحتی فریب خورده بود؟ یعنی عكس‌ها همه‌اش دروغ بود؟ بعدازظهر سر ساعتی كه هر روز با ساناز چت می‌كرد، به اینترنت وصل شد و آن موقع بود كه فهمید مرد جوان با معرفی خودش به عنوان یك دختر، بدجوری به او رودست زده است و حالا هم با داشتن فیلم خصوصی او و آدرس و شماره تلفنش می‌خواهد از او اخاذی كند.

نیم ساعت از چت نگذشته بود كه زنگ تلفن به صدا درآمد.. مادر گوشی را برداشت. از اتاقش صدای مادر را می‌شنید كه با كسی احوالپرسی می‌كرد. بعد از چند لحظه مادر صدا زد:«مجید آقا، دوست‌ات است؛ آقاجواد. گوشی را جواب بده».

تعجب كرد؛ او دوستی به اسم جواد نداشت. با عجله خودش را به تلفن رساند و گوشی را برداشت.

ـ سلام آقا مجید ساده‌لوح. من همان ساناز خانم اینترنتی هستم یا بهتره بگم آقا‌جواد واقعی.

ببین داداش، من روده‌درازی نمی‌كنم، می‌رم سر اصل مطلب. قبلا هم به‌ات گفتم 20 میلیون می‌خوام وگرنه فیلم‌رو پخش می‌كنم. حالا خود دانی.

پای پلیس و این‌جور چیزها هم اگه وسط بیاد، فیلم پست می‌شه برای در و همسایه و خانم والده...

قبل از آنكه او بتواند حرفی بزند، تماس‌گیرنده ناشناس تلفن را قطع كرد. انگار یك سطل آب یخ روی سرش ریخته باشند، سرجایش خشكش زد.

داشت دیوانه می‌شد. این چه اشتباهی بود كه مرتكب شده بود؟ یك‌عالمه از عكس‌های خصوصی‌اش را برای یك ناشناس فرستاده بود و حالا این‌طوری توی دام افتاده بود.

آن شب تا صبح خوابش نبرد. مگر فكر و خیال می‌گذاشت خواب به چشم‌هایش بیاید؟ اگر مرد جوان واقعا به تهدیدهایش عمل می‌كرد، دیگر برای او و خانواده‌اش آبرویی نمی‌ماند.

مادر از غصه این بی‌آبرویی حتما دق می‌كرد. مرتب با خودش كلنجار می‌رفت؛ 20هزار تومان را هم به زور می‌توانست جمع كند، چه برسد به 20 میلیون تومان!
بالاخره تصمیمش را گرفت؛ صبح اول وقت به اداره آگاهی رفسنجان رفت و موضوع را با افسران پلیس درمیان گذاشت.

گفت كه پشیمان است و اشتباهی مرتكب شده كه اگر فاش شود آبروی خودش و خانواده‌اش می‌رود و برای حل آن كمك خواست.

با گزارش این ماجرا، كارآگاهان به سرعت تحقیقات خود را ‌آغاز كردند اما جوان ناشناس نقشه ماهرانه‌ای را طراحی كرده بود و هیچ اثری از خود برجای نگذاشته بود.

حتی آخرین تماس او هم از یك تلفن عمومی‌ بود. در این مرحله كارآگاهان در بررسی‌های تخصصی خود به این نتیجه رسیدند كه تنها راه دستگیری جوان اخاذ، كشاندن وی به محل قرار است.

به این ترتیب كارآگاهان از مجید خواستند وانمود كند قصد پرداخت مبلغ درخواستی را دارد و به این ترتیب او را به محل قرار بكشاند تا ماموران، جوان اخاذ را دستگیر كنند.

طبق نقشه كارآگاهان، مجید در تماس بعدی مرد جوان موافقت كرد نیمی ‌از مبلغ درخواستی‌اش را بدهد و مرد جوان هم كه فكر نمی‌كرد او موضوع را به پلیس اطلاع داده باشد، محلی را برای تحویل گرفتن پول‌ها تعیین كرد.

در ساعت تعیین شده وقتی مجید با كیسه‌ای كه به‌جای پول درون آن كاغذ باطله بود سر قرار رفت، ماموران، منطقه را به صورت نامحسوس تحت‌پوشش قرار دادند تا در صورت نزدیك شدن جوان حیله‌گر او را به دام بیندازند.

به این ترتیب وقتی كه مرد جوان در ساعت تعیین‌شده سر قرار آمد، ماموران وی را در محاصره گرفته و دستگیر كردند.

وقتی ماموران قدم به خانه مرد جوان گذاشته و با مجوز قضائی به بازرسی كامپیوتر وی پرداختند، دریافتند كه وی با افراد دیگری حتی در خارج از كشور نیز در ارتباط بوده است و از آنها عكس‌های سیاه خصوصی‌شان را گرفته و احتمالا قصد داشته از آنها نیز اخاذی كند.

به این ترتیب مرد جوان تحت بازجویی قرار گرفت و در این بازجویی‌ها بود كه وی پرده از نقشه سیاه خود برای اخاذی برداشت.

وی در توضیح ماجرا گفت در سایت‌های اینترنتی دوست‌یابی، خودم را به عنوان یك دختر جا می‌زدم و با مردان ساده‌لوحی كه قصد داشتند از این طریق دوست پیدا كنند، ارتباط اینترنتی برقرار می‌كردم.

عكس‌هایی از چند دختر جوان كه با آنها در ارتباط بودم، در اختیار داشتم كه آنها را برای طعمه‌هایم می‌فرستادم تا آنها به من اعتماد كنند.

بعد از مدتی چت اینترنتی، از طعمه‌های ساده‌لوحم می‌خواستم كه چند عكس سیاه خصوصی از خودشان برایم بفرستند و وقتی كه آنها به حرفم گوش می‌دادند، در دام اخاذی‌های من گرفتار می‌شدند.

بعد از آنكه این عكس‌ها به دستم می‌رسید، با شماره تلفنی كه خودشان به من داده بودند با آنها تماس می‌گرفتم و تهدید می‌كردم در صورتی كه مبلغ درخواستی‌ام را ندهند، عكس‌هایشان را در اینترنت منتشر كرده و در محله‌شان هم توزیع می‌كنم.

در این شرایط آنهایی كه عكس‌های واقعی خودشان را فرستاده بودند مجبور به پذیرفتن درخواست‌ام می‌شدند و از آنها اخاذی می‌كردم. با این اعترافات پرونده یك كلاهبرداری جدید اینترنتی نیز بسته شد.


نوشته شده در 1388/02/8 ساعت 09:34 توسط انتظار سنگ صبور |نظرات |