تبلیغات |
این یک داستان واقعی است
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.
مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش،که در شهر دیگری بـــود، سفارش دهد تا برایش ارسال کند.او وقتی از گل فروشی خارج شد.دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد.مـرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:«دختر خوب ،چرا گریـه می کنی؟»دختر در حالی که گریه می کرد گفت:«می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رزبخرم،ولــــــی فقط75سنت دارم،در حالی که گل رز 2 دلار می شود.مرد لبخندی زد و گفت:«با من بیا،من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم.» وقتی از گل فروشی خارج می شدند،مرد به دخترک گفت:«مادرت کجاست؟می خواهی تـو را برسانم؟»دختر دست مرد را گرفت و گفت:«آن جا»و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.مرد او را بـه قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را ان جا گذاشت.مرد دلش گرفت،طاقت نیاورد،به گل فروشی برگشت،دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد. یک دست جام باده و یک دست زلف یار
خداوندا! ای پناه تبعیدیان! گریزگاه گریزندگان! مأمن پناهندگان! مأوای سالکان! ای امید محرومان و راندهشدگان! ای منجی به هلاک افتادگان و پای در گل ماندگان! ای نگاهدارندهی بینوایان! ای چراغ در راه ماندگان! ای دستگیرندهی از فقر بر زمین افتادگان! و ای شنوای نالهی فریاد در گلو ماندگان! ای دست گیرندهی دست از جان شستگان! ای سر فراآورنده از تنها و آخرین در امید بیچارگان! ای گنج مخفی مستمندان! ای یکتای دوتا شدگان! ای بند زنندهی کاسهی دل درخودشکستگان! ای مرهم زخم خوردگان! ای ملجأ پی خستگان! ای پشتیبان مستضعفان! ای پناه وحشتزدگان! ای فریادرس اندوهگینان! و ای قلعهی آوارگان! اگر پناهنده به درگاه عز تو نشوم، به کجا پناهنده شوم؟ مطمئنتر از قلعهی قدرت تو کجاست؟ کجا پنهان شوم امنتر از سایهی مهابت تو؟ خدایا! نادرستی رفتارم مرا در زیر سایهی پردهپوشی تو نشانده است، به کس منمایانم. آلودگیم مرابه چشمهی عفو تو گسیل داشته است، راضی مشو که تشنه بمانم. خدایا! من از بیم کیفرتو و وحشت انتقام تو نیز به تو پناه آوردهام. مولای خویش را آزردهام و از ترس مجازات او دامن خود او را چسبیدهام. گل را شکستهام و به دامان باغبان پناهنده شدهام. آب فطرت خویش گلآلود کردهام و خالق را به شفاعت میطلبم. خدایا! نافرمانی تو کردهام و از بیمِ نگاهِ خشم آلودهی تو، به زیر شولای مهر تو پنهان میشوم. گریزگاهی جز به سوی تو نیست. خدای من! سزای کوبندهی در، نگشادن نیست و سزای پناهنده، راه ندادن، نه. جزای آنکه پای آبله و درد آلوده تا قلّهی عز تو بالا آمده است، به دره سوق دادن نیست. خدایا! گرسنهای که غریب افتاده است و جز راه خانهی تو نمیداند، سزاوار گرسنه ماندن نیست. سزای تشنهای که به یقین آب را نزد تو میداند، تَرَک خوردن لبها و زبان از خشکی نیست. خدایا! به دردمند مویهکننده، خشمگین نگریستن رواست؟! بیچاره پناه آورده را از خویش راندن شایسته است؟! خدایا! ما چون کوری که بوی منزل معشوق را دنبال میکند، رو به سوی تو راه افتادهایم؛ از چاههای بین راه نیز دستگیرمان تویی. چرا که ما، در جادهی تو گام میزنیم. ما در فضای نگاه تو تنفس میکنیم. مگر نه اینکه ما از آنِ توایم؟، بیتو کیستیم؟ خدایا! به تقدس برگزیدگان ملایکهات و شایستگان آفرینشت و بندگانت، سپری ما را عطا کن که از خنجرهای مهلک و تیرهای آفت بار و زخم بلاهای ایمانخوار، حفظ کند. خدایا! آرامش در دست توست و جان، تنها با دم تو قرار مییابد و دل، تنها با یاد تو اطمینان میپذیرد. خدایا! جوی کوچک وجود ما تنها با پیوستن به دریای تو آرام میگیرد. آرامشی از خویشتن نصیبمان فرما و آینهی صور ما را با انوار محبت خویش جلا بخش. خدایا! ما را در میان دستهای خویش گیر و بر زانوی عصمت خویشت بنشانمان، بحق مهرت و محبت و رحمتت ای مبدأ مهر و ای منتهای رأفت.
ای نازنین جواب معمای من تویی |
|